این مطلب مکملی است بر نوشتار حکایت دولت و فرزانگی، که توصیه می‌کنم قبل از خواندن این مطلب آن را بخوانید.

– درس نهايی از حکایت دولت و فرزانگی، زندگی در آخرين روز است!

مارك فيشر می‌گويد برای موفقيت طوری زندگي كنيد كه انگار در آخرين روز زندگی هستيد و تمام تلاش خود و آن هم برای بهترين كارها رو انجام دهيد. اما مهم‌ترين درس اين كتاب از نظر من كه شايد شيفر نيز قصدش از نوشتن آن رساندن اين پيام بوده است را در ادامه به شما خواهم گفت.

در كتاب موضوع استخدام منشی توسط دولت‌مرد را می‌خوانيد. پس از درج آگهی افراد زيادی به دفتر او مراجعه می‌كنند كه هيچ‌كدام مورد قبولش نيستند. وقتی خانمی كه با تمام معیارش همخوانی دارد را پيدا می‌كند در گفتگو با او اتفاقی می‌افتد كه از اين كار پشيمان می‌شود.

او در آخرین جمله‌اش به دولت‌مرد رقمی را پيشنهاد می‌دهد كه از ذهنیت دولت‌مرد و عددی كه برای استخدام منشی در نظر گرفته بود كمتر است.

دولت‌مرد می‌گوید با اینكه همه استانداردهای خودم را در آن خانم دیدم بازهم فكر كردم شاید فردی قوی‌تر از او پیدا شود كه شایسته رقم بالای حقوق من باشد.

این بزرگترین درس این كتاب است!

خوب يادم هست، در جوانی و سال دوم دانشگاه اين كتاب را خواندم. ترم دوم حسابداری بودم كه آگهی استخدام دانشگاه سما برای حسابدار را ديدم. كت و شلوار پوشیدم، كیف چرم و ماشين حساب بزرگ، شیک و مرتب و با اعتماد به نفسی عجیب به مصاحبه رفتم. در ورودی بیش از ٢٠٠ نفر را دیدم كه در نگاه اول مطمئن شدم امروز استخدامم. هیچ كدام ظاهر یک حسابدار حرفه‌ای را نداشتند.

همه با قیافه های مايوس از مصاحبه بیرون می‌آمدند و از ۵ غول طرف میز می‌گفتند. نوبت من شد و رفتم داخل اتاق، آنچه در ادامه می‌گویم شاید باور نكنید اما واقعیت محض است. نفر اول آقای روحانی بود، سوالی پرسید كه پاسخش را واقعا بلد نبودم اما در جواب گفتم، این‌ها مسایلی است كه هر بچه شيعه‌ای بايد بلد باشد لطفا سوالات سخت تری بپرسید، فقط احسنت گفت!

مهم‌ترین نفر روی صندلی چهارم بود كه مدیر مالی دانشگاه بود و به دنبال نيروی مورد قبولش می‌گشت. فقط یک سوال پرسید با نرم‌افزارهای حسابداری مثل چرتكه و هلو آشنايی داريد؟ من تا آن روز فقط با هیتمن آشنايی داشتم و بازی معروف قلعه. در پاسخ گفتم این‌ها كه ساده است من به دلیل علاقه با به روزترين نرم‌افزارهای حسابداری دنیا آشنا هستم.

فكر كنم آن عزيز از ادامه مذاكره با من ترسید، فقط سرتكان داد و احسنت گفت. چند ثانیه بعد همگی رای مثبت به استخدام من دادند و خوشحال از اینكه من را پيدا نموده‌اند. بماند كه لحظاتی بعد كه واقعیت ترم تحصيلی‌ام را گفتم با بداخلاقی به بیرون پرتم كردند و من تا منزل مست و مغرور به این فكر میكردم چرا درست خودم را تا امروز نشناخته‌ام.

اين واقعیتی است كه نمی‌توانید كتمانش كنید، شما ارزش واقعی خود را مشخص می‌كنید. همه چیز و همه کس منتظرند تا شما تصویری كه دوست دارید شما را آن گونه ببینند، به آن‌ها ارائه دهید. شما، افكار، باورها و انتخاب‌هایتان مهم هستید، همه چیز در استخدام شماست.

غول چراغ جادو منتظر شماست كه خود را باور کنيد. شما همانی هستيد كه می‌خواهید، آرزوهایتان را درون خودتان و نجات‌دهنده‌تان را در آينه بجویید. هيچ کس بيشتر از او نمی‌تواند به شما قدرت، ثروت و آرامش بدهد.

دپارتمان مشاوره تبلیغات و برندینگ مجید علوی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *